نان سالهای جوانی

19 دی 1397 - 4:35
 نان سالهای جوانی

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

در بخشی از کتاب صوتی نان سال‏‌های جوانی اثر هاینریش بل، می‌‏شنویم:
«گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد؛ فکر نانِ تازه مرا کاملا از خود بی‌خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان. چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان».

راوی داستان، جوانی است که همّ و غم زندگی‏‌اش، نان درآوردن است. این داستان در دهه‌‏ی 1950 میلادی به‏ وقوع می‏‌پیوندد؛ دورانی تاریک، درست چند سال پس از پایان جنگ جهانی دوم. در بخشی دیگر از این داستان می‌‏شنویم:

«آن‏زمان از این‌که پدرم نامه را با پست سفارشی فرستاده بود، تعجب کردم. هنوز نمی‌‏دانستم وقت این را پیدا خواهم کرد که به‏‌دنبال هدویگ به ایستگاه راه‏‌آهن بروم یا نه، زیرا از وقتی که تخصص تعمیرات و نگهداری ماشین رختشویی‏‌های اتوماتیک را گرفته‌‏ام، آخرهفته‌‏ها و دوشنبه‌‏های ناآرامی دارم.

به‏‌ویژه شنبه‌‏ها و یکشنبه‌‏ها که مردها تعطیل‌‏اند و با ماشین‌‏های لباسشویی ور می‌‏روند، چون می‌‏خواهند از کیفیت و نحوه‏‌ی کار این وسیله‌‏ی باارزش و گران‏بهایی که خریده‌‏اند، مطمئن شوند. من هم پای تلفن می‌‏نشینم و منتظر تماس‌‏هایی می‌‏شوم که اغلب مرا از نقاط پرت و دورافتاده به خود می‌‏خوانند.

دوازده ساعت کار، حتی یکشنبه و بعضی ‏اوقات هم یک وعده‏‌ی ملاقات با ولف و اولا در کافه یوس؛ غروب‏‌های یک‏شنبه هم شرکت در مراسم دعای دسته‌‏جمعی کلیسا که اغلب به آن می‏‌رسیدم و با دلهره از حرکات کشیش می‏‌فهمیدم که آیا مراسم اولیه شروع شده است یا نه.

اگر شروع نشده بود، نفس راحتی می‏‌کشیدم، و خسته برروی نیمکتی می‌‏افتادم، گاهی وقت‌‏ها هم خوابم می‌‏برد و تازه وقتی که دستیاران کشیش برای اجرای قسمت پایانی برنامه‌‏ی نیایش، زنگ را به صدا درمی‌‏آوردند، از خواب برمی‌‏خاستم. ساعت‌‏هایی وجود داشت که از خودم، از کارم و از دست‌‏هایم متنفر می‌‏شدم».

شخصیت اصلی داستان، جوانی حدودا بیست‌‏وسه‌‏ساله است و مانند بُل، میان دو جنگ جهانی و به‏‌هنگام به‌‏قدرت‏رسیدن رژیم نازی به‏‌دنیا آمده است. او در دنیایی چشم گشوده که خود، تاثیری در شکل‏‌گرفتنش نداشته است؛ بنابراین اولویت او، این است که در این دنیای تاریک، گلیمش را از آب بیرون بکشد. جوان در خوابگاهی می‌‏زیسته و مستخدم‌ه‏ای داشته که او را از آینده می‌‏ترساند و حس ترس را در قلبش، شدت می‏‌بخشید:
«اسم این مستخدمه ویتسل بود و من از چشمان آبی‏‌رنگ و خشن او می‌‏ترسیدم، از دستان شرافتمند و قوی‌‏اش وقتی ملحفه‌‏های رخت‏‌خواب را صاف و پتوها را تا می‌‏کرد – تخت مرا همیشه مانند تخت یک جذامی مرتب می‏‌کرد – می‏‌ترسیدم، همیشه همان سرکوفتی را که حتی امروز هم به شکلی وحشتناک در گوش‏ه‌ایم طنین می‏‌اندازد، تکرار می‏‌کرد: تو هیچی نخواهی شد – تو هیچی نمی‌‏شوی. و همدردی او پس از فوت مادرم که همه نسبت به من مهربان شده بودند، از همه‌‏چیز بدتر بود.
اما وقتی پس از مرگ مادرم دوباره حرفه و محل کارم را تغییر دادم و روزهای زیادی در خوابگاه بی‌‏هدف پرسه می‌‏زدم تا این‏که کاپلان برایم یک کار تازه پیدا کرد، سیب‏زمینی‌‏ها را پوست می‏‌کردم یا این‏که جارو به ‏‌دست در راهروها وقت می‌‏گذراندم.
در آن روزها احساس همدردی او دوباره از بین رفته بود و هربار که به من نگاه می‌‏کرد، دوباره پیش‏‌بینی‌‏اش را درمورد آینده‏‌ی من بر زبان می‌‏آورد که: تو چیزی نمی‏‌شوی، تو هیچی نخواهی شد.»

با وجود تمام این سختی‏‌ها، داستان نان سال‌‏های جوانی، نگاهی مثبت و امیدوار به شرایط دارد؛ ویژگی‌‏ای که در بسیاری از آثار بل، به‌‏خوبی مشهود است.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها