فصل نان

19 دی 1397 - 2:22
فصل نان

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

با هم به بخشی از کتاب صوتی فصل نان گوش می‏سپاریم:

  • «آقای مدیر که کارنامه‌‏مان را داد، من به طرف خانه دویدم. همان‏طور که سرم پایین بود، ناگهان تو شکم مردی خوردم که طبقی خالی روی سرش بود. کارنامه از دستم روی خاک‏‌ها افتاد. با عجله برش داشتم. دوان‏دوان به خانه آمدم. ننه به خانه‌‏های مردم، برای رخت‌شویی رفته بود. ظهر که شد، با دست‏‌های قرمز و نازکش آمد.
  • خسته بود. چشم‏‌هایش تب‏دار و خواب‏آلود بود. پشیمان شدم که نشان بدهم. برای شب گذاشتم. شب که بابا آمد، اتاق را پر از بوی پا و بوی ترشیده‌‏ی نان خمیر کرد. همیشه نان خمیر می‌‏خرید تا ته دل‏مان را بگیرد. چهار تا خیار زرد بزرگ هم خریده بود.
  • نشستیم پای سفره. ننه خیارها را پوست کند و چرخی‌‏چرخی برید و روی نان گذاشت. نان و خیار خوردیم. بعد، پوست خیارها را نمک زدیم و خوردیم. بابا هم یواشکی طوری‏ که ما نبینیم، از پوست‌‏ها خورد. بعد، لقمه‌‏اش را تو نمک زد و گفت: «یا مولام علی.»
  • رو کرد به ننه و گفت: «حضرت علی (ع) همیشه نان و نمک می‌‏خورد.» ننه گفت: «قربانت بشوم مولا جان.»
  • نان که تمام شد، بابا دستش را رو به سقف گرفت و با هم دعا خواندیم: «الهی شکر، ای خدا برامان بساز، روزی‏مان را بده. نان‏مان را بده. بابا را نکش، ننه را نکش، قرض‏مان را بده. ناخوش‏مان نکن ای خدا.»
  • فاطی خواهر کوچکم با پوست خیاری که در دست لاغر و کوچکش بود، به سقف اشاره کرد و در حالی که تک زبان می‌‏گرفت، گفت: «ای خدا، آب‏نبات هم بده، استخوان هم بده.»
  • اصغر خندید و با چشم‌‏غره‌‏ی بابا، ساکت شد: «آرامت بگیره، ساطور ‏به‌ ‏شکم‌‏ خورده.»
  • بابا به سفره اشاره کرد و به ننه گفت: «زیادش کن.» و ننه سفره را جمع کرد.
  • بابا که آروغش را زد، رفتم و کارنامه را آوردم، دادم دستش. با کوره‏‌سوادی که داشت، به زحمت توانست اسم خودم و خودش را پیدا کند. «نام: شریفعلی. شهرت: زحمت‏‌کش. فرزند سیف‏علی.» اسم خودش را که خواند، لب‏‌هایش را جمع کرد و ابروهای پرپشتش را بالا برد. مثل وقتی که کتاب دعا می‌‏خواند. خوشش آمده بود. دوباره خواند: «فرزند سیف‏علی.» و به ننه گفت: «ماشالا شده کلاس چهار.»
  • اصغر سرش را پایین انداخته بود و جعبه‌‏ی کبریت خالی را در حاشیه‏‌ی گلیم حرکت می‌‏داد و صدای اتومبیل درمی‌‏آورد. کلاس دوم بود. شاید رفوزه شده بود که حرف نمی‏زد. بابا به اصغر گفت: «تو چه کردی، تنبل؟»
  • اصغر دستش لرزید، ماشینش از جاده خارج شد و کبوتر روی گلیم را زیر گرفت.»


هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها