گل‌های معرفت

19 دی 1397 - 10:50
گل‌های معرفت

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

به بخشی از داستان دوم این کتاب صوتی، «ابراهیم‌‏آقا و گل‏‌های قرآن» گوش می‏‌سپاریم:

«یازده سالم بود که خوکچه‌‏ام را شکستم و رفتم الواطی. این خوکچه قلکی بود از سفال لعابی به‏رنگ قی، و شکافی داشت که سکه‏‌ها از آن به شکم خوکچه فرومی‌‏افتاد، ولی از آن خارج نمی‏‌شد. این قلک یک‏راهه را پدرم انتخاب کرده بود؛ چون با حکمت زندگی‏‌اش سازگار بود. او عقیده داشت که پول برای جمع‌‏کردن است، نه خرج‌‏کردن. در شکم خوکچه دویست فرانک جمع شده بود. حاصل چهار ماه کار. یک روز صبح، هنوز راهی مدرسه نشده بودم که پدرم گفت:
موسی، هیچ سر در نمی‌‏آرم. پول کم می‌‏آد. بعد از این هرچی می‏خری توی کتابچه‌‏ی آشپزخونه بنویس. دیدم توسری‏خوردن‌‏های خانه و مدرسه، ظرف‏‌شویی و رخت‌شویی همه‌‏روزی، دقمصه‌‏های درس‏‌خواندن و پخت‌‏وپز و پادویی صبح تا شب کم بود، تنهایی توی این آپارتمان درندشت و عریان و خالی از محبت کافی نبود، به‌‏عوض فرزندی، بردگی یک وکیل بی‏‌کار و بی‏‌پول مجرد خیلی عالی بود، حالا تهمت دزدی را هم باید تحمل کنم. خب، حالا که دزدم کرده‌‏اند، چرا دزدی نکنم؟ باری، گفتم که دویست فرانک در شکم خوکچه جمع کرده بودم. دویست فرانک تاکس یک خانم بود. یکی از خانم‌‏های کوچه‏‌ی پارادی، یا همان کوچه‏‌ی بهشت. هزینه‏‌ی مرد شدن. خانم‌‏های اول کوچه شناسنامه می‏‌خواستند. صدایم که دورگه شده بود، هیکل گنده‏‌ام که به یک گونی شیرینی می‌‏مانست، برایشان کافی نبود. هرچه می‌‏گفتم باور نمی‏‌کردند که شانزده سالم شده باشد. حتما این چند ساله، من فسقلی را هر روز دیده بودند که به کیف توری، خریدم آویخته، از جلوشان رد می‏‌شدم و قد می‏‌کشیدم. ته کوچه که رسیدم، دم در یک خانه، خانمی ایستاده بود که تا آن روز، آن‏‌جا ندیده بودم. تپلی بود و قشنگ. مثل ماه. پولم را نشانش دادم. خندید و گفت:
د، تو شانزده سالته؟
خب بله، از امروز صبح.
رفتیم بالا. اصلا باورم نمی‏شد. بیست و دو سالش بود. پیش من پیر بود و سر تا پایش مال خودم می‏‌شد. اول برایم توضیح داد که آدم چطور خودش را می‏‌شوید. و بعد، باقی قضایا را برایم شرح داد.
البته من احتیاجی به راهنمایی نداشتم. ولی گذاشتم درسش را بدهد تا راحت شود. از این حرف‏‌ها گذشته، صدای دل‌چسبی داشت. آدم خیال می‏‌کرد از چیزی دلخور است. کمی هم غصه‌‏دار بود. روی کار همه‌‏اش مثل این بود که دارم غش می‌‏کنم.
دست آخر دستی به موهایم کشید و گفت: بازم اگه خواستی بیا. اما این‌‏دفعه یادت باشه دست خالی نیا». 

کتاب صوتی «گل‏‌های معرفت» سه داستان کوتاه از سه آیین متفاوت است: بودا، اسلام و مسیحیت. در زیر، نگاهی به محتوای این داستا‌ن‌‏ها می‌‏اندازیم.

داستان اول: میلارپا

نام این داستان از شخصیت واقعی گرفته شده است. مردی تبتی که در جوانی‌‏اش، یک قاتل بود و بعدتر، به آیین بودا گرویده و به شاعری نام‌دار مبدل گشت. آیین بودا به او کمک کرد تا از گذشته‏‌ی تاریک خود رهایی یابد و عمر خود را وقف صلح و آرامش کند. اما داستان کوتاه میلارپا اثر اریک امانوئل اشمیت درباره‌‏ی مردی به نام سیمون است که درمی‏‌یابد، سال‏‌ها پیش در بدن دشمن میلارپا می‏زیسته و اکنون، برای دست‏یابی به آرامش، باید داستان میلارپا و دشمنش را بارها تکرار کند، تا جایی که هویت خودش در آن‌‏ها ادغام گردد.

داستان دوم: ابراهیم‌‏آقا و گل‏‌های قرآن

این داستان صوتی درباره‌‏ی پسر یهودی جوانی به نام موسی است که از زندگی خود دل‏زده و ناامید است. مغازه‏‌دار مسلمانی در محله‌‏ی موسی زندگی می‌‏کند که ابراهیم‌‏آقا نام دارد و بین این دو، دوستی‌‏ای ایجاد می‏‌شود. ابراهیم‌‏آقا موسی را از این دل‏زدگی می‏رهاند و به او درس زندگی می‌‏دهد. داستان ابراهیم‌‏آقا و گل‏‌های قرآن، یکی از محبوب‌‏ترین نوشته‏‌های اریک امانوئل اشمیت است.

داستان سوم: اسکار و بانوی گلی‏پوش

داستان آخر از این کتاب، درباره‌‏ی مردی مسیحی به نام اسکار است که به سرطان مبتلا بوده و در بیمارستان به‌‏سر می‏‌برد. پرستاری پیر در این بیمارستان، به او پندی می‌‏دهد و از او می‌‏خواهد کاری را انجام دهد که برای اسکار، بسیار ارزشمند خواهد بود.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها