زوربای یونانی

18 دی 1397 - 1:47
زوربای یونانی

بخش 1

ضعیف

بخش 2

ضعیف

بخش 3

ضعیف

بخش 4

ضعیف

بخش 5

ضعیف

بخش 6

ضعیف

بخش 7

ضعیف

بخش 8

ضعیف

بخش 9

ضعیف

بخش 10

ضعیف

بخش 11

ضعیف

بخش 12

ضعیف

بخش 13

ضعیف

بخش 14

ضعیف

بخش 15

ضعیف

بخش 16

ضعیف

بخش 17

ضعیف

بخش 18

ضعیف

بخش 19

ضعیف

بخش 20

ضعیف

بخش 21

ضعیف

بخش 22

ضعیف

بخش 23

ضعیف

بخش 24

ضعیف

بخش 25

ضعیف

بخش 26

ضعیف

بخش 27

ضعیف

بخش 28

ضعیف

بخش 29

ضعیف

بخش 30

ضعیف

بخش 31

ضعیف

بخش 32

ضعیف

بخش 33

ضعیف

بخش 34

ضعیف

بخش 35

ضعیف

بخش 36

ضعیف

کتاب «زوربای یونانی» نوشته­‌ی «نیکوس کازانتْزاکیس» برای نخستین بار در سال  1946 به چاپ رسید.

نیکوس کازانتْزاکیس ( 1957-1883)  که از او به عنوان غول ادبیات مدرن یونانی یاد می­‌کنند در 9 سال مختلف نامزد دریافت جایزه‌­ی نوبل ادبیات شده بود. او در سال 1957 با اختلاف یک رای کمتر این جایزه را به آلبر کامو واگذار کرد. کامو بعدها گفته بود کازانتْزاکیس سزاوار افتخاری صد برابر بیشتر نسبت به او بوده است. کازانتْزاکیس در همین سال دیده از جهان فرو بست و علی­‌رغم مخالفت اُسقف یونان که وی را مرتد خوانده بود، در زادگاه‌ش شهر هراکیلتونِ جزیره‌­ی کِرِت به خاک سپرده شد. نوشته­‌ی روی سنگ قبر او چنین است :

«به هیچ چیز امیدی ندارم. از هیچ چیز نمی‌­ترسم. من آزادم»

 دنیایی که کتاب می‌­آفریند

کتاب زوربای یونانی -که به عقیده­‌ی بعضی اساساً یک رمان اتوبیوگرافی است و حاوی ماجراهایی­‌ست که بر خودِ کازانتزاکیس رفته- برخورد نزدیک و ملموسی­‌ست با زندگی همراه با دو نگاه توامانِ متضاد. نگاهی که گاه از منظر فلسفی به زندگی نگاه می‌­کند و گاه بی­‌واسطه و درآمیخته با روحِ آن.

راوی 35 ساله‌­ی داستان که در ابتدای کتاب به نوعی درگیر هویت خویش و سنجش حد و مرزهای فکری­ش است و در سراسر عمرش پیوسته از خلال کتاب­‌ها وتاملات فلسفی و اخلاقی، به جهانِ پیرامون­‌اش نگریسته، با پیرمردی 60 ساله آشنا می­‌شود به نام زوربا که هرگز تحصیل نکرده. زوربای یونانی، در واقع فردی­‌ست عامی که رفتارش پراست از کنش­‌هایی­ که جنبه غریزی و حسی دارند و مبتنی‌اند بر شیوه­‌ای عملی­ که در اثر سفر و دنیا­دیدگی و با تجربه‌­ی مستقیمِ زندگی به‌­دست آمده. و البته هنوز هم آن­‌طور که خودش اذعان می­‌کند پر است از شور زندگی:

«... زوربا گفت: "زندگی سراسر دردسر است، ولی مرگ چنین نیست. اصلا می­‌دانی زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی این‌که کمرت را محکم ببندی و به دنبال دردسر بدوی."

باز هم ساکت ماندم. می­‌دانستم که حق با زوربا است. واقعاً هم حق با او بود. اما جرئت نمی­‌کردم این مطلب را بر زبان بیاورم. زندگی من در مسیری اشتباه‌ی جریان یافته بود؛ به جای برخورد با مردم، مدام با خود حرف می­‌زدم. گویی خود‌مشغول شده بودم. چنان به پستی گراییده بودم که اگر مُخیّرم می­‌کردند که بین عشق ورزیدن با زنی و خواندن کتابی در باب عشق یکی را انتخاب کنم، مسلماً دومی را برمی­‌گزیدم...»

 رمان شرحی­ خواندنی‌­ست برهم­‌سفر شدن این دو نگاه و گفت­‌وگوهای میان­‌شان، در خلال تجربه­‌ی­ زندگی در روستایی در جزیره‌­ی کِرِت. مفاهیمی مانند زن، مذهب، قانون، وطن­‌پرستی، خوشبختی، مرگ، کار، موسیقی و رقص که در خلالِ زندگی روزمره‌­ی این دو شخصیت پیدا می‌­شوند و ماجراها و تعارضات جذابی را پیش می­‌برند.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها