پیله و پروانه

18 دی 1397 - 11:36
پیله و پروانه

بخش 1

ضعیف

بخش 2

ضعیف

بخش 3

ضعیف

بخش 4

ضعیف

بخش 5

ضعیف

بخش 6

ضعیف

بخش 7

ضعیف

از لای پرده‌های پوسیده پنجره‌ام نور کمرنگی می‌تابد که پایان روز را نشان می‌دهد. پاشنه پاهایم درد می کند، سرم سنگین است، انگار یک تن وزن دارد. چیزی مانند قفسی نامرئی به تنم چسبیده و مرا حبس کرده. فضای اتاق به آرامی مملو از اندوه می‌شود. نگاهی به تمام وسایل اتاقم می‌اندازم. عکس کسانی که دوستشان دارم، نقاشی بچه‌هایم، پوسترها، دوچرخه‌سوار فلزی کوچکی که یکی از دوستانم بعد از مسابقات دوچرخه‌سواری برایم فرستاده و چهار میله بلند که به تختم وصل شده‌اند. اینجا جای است که من، مثل خرچنگی که در حفره تخته‌ سنگی فرورفته باشد، شش ماه آخر  ا در آن گذرانده ام.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها