می‌توان فراموش کرد

18 دی 1397 - 9:59
می‌توان فراموش کرد

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

بخش 17

متوسط

بخش 18

متوسط

پتوها را در قسمتی از تانک روی هم پهن کردیم و "هی نی" را با دقت تمام روی آن خواباندیم. گهگاه لرزه‌ای بدن "هی نی"را فرا می‌گرفت.... گاهی هم زیر لب چیزی می‌گفت؛ چیزی در مورد مادرش که البته چندان مفهوم نبود. حرف‌های او مرا نگران کرد زیرا تمام کسانی که تا آن لحظه در حال مرگ دیده بودم، هرگز زن، شوهر، برادر یا خواهر خود را صدا نمی‌کردند؛ مادرشان را می‌خواستند.
«سعی کردم سرپا بایستم اما دردی که در ران راستم بود مرا به خود آورد. وقتی به پای راستم نگاه کردم دیدم غرق خون است. لنگ‌لنگان خودم را به جاده رساندم و از یکی از رهگذران سراغ نزدیک‌ترین پست کمک‌های اولیه را گرفتم.»
«در سال 1941 هنگامی که تنها نه سال داشتم به عنوان داوطلب به سازمان جوانان هیتلری پیوستم، غافل از اینکه در ده سالگی ناگزیر باید در آن سازمان نام نویسی می‌کردم. طولی نکشید که به فرماندهی جوخه انتخاب شدم. نظامی‌گری در خون من بود و یا دست کم چنین می‌اندیشیدم. از کودکی هر چیزی که ارتباطی با زندگی سربازی داشت می‌ستودم. نسل‌های گذشته‌ی من غالبا افسر بودند. پوشیدن اونیفورم نظامی آرزوی من بود و به من امنیت، احترام و احساس قدرت می‌بخشید.»
«احساس ترس نمی‌کرد، این دفعه حال دیگری بود. دلم به طرز خاصی مالش می‌رفت و به تدریج زیاد می‌شد تا به اوج خود می‌رسید. بعد کم کم آرام می‌گرفت تا کی دوباره شروع شود. چیز غریبی است، دیگر بایستی به آن وضع عادت کرده باشم.»
«پناهگاه ما چندان گود نبود، سقفش از کف خیابان بالاتر بود. به طوری که می‌توانستیم صدای یکنواخت و گوش‌خراش مخصوص بمب‌افکن‌های چهار موتوره را بشنویم. اول غرش یکنواخت هواپیماها و در حدود یک دقیقه بعد از آن، صدای انفجار همراه با احتراق بمب‌های سنگین را شنیدیم.»
«در چنین لحظاتی دنیا دیگر کره‌ی پهناوری نبود. پناهگاه کوچکی بود با چهار دیوار و یک سقف. زندگی واژه‌ای برای توصیف کلیات نبود، خود شخص بود. انسان به دیگران نگاه می‌کند که پتویی به دور خود پیچیده و با حالت خمیده روی نیمکت‌ها نشسته‌اند و به تناوب دعا می‌خوانند یا نفرین می‌کنند. البته همه به جز یک نفر. زن ریز نقشی از طبقه دوم به نام «ویلش» که مقابل من نشسته است.»

جنگ برای خیلی از ما واژه‌ی ملموسی است. برای آن‌هایی که کودکی‌شان با جنگ تحمیلی پیوند خورد اما ملموس‌ترین حالت را دارد. کودکی از دست رفته‌ای که خاطرات آن را هرگز نمی‌توان فراموش کرد. برای آن‌هایی که در جبهه جنگیدند و برای آن‌هایی که عزیزانشان را از دست دادند، شب‌های پر اضطراب را تاب آوردند و با امید به آینده‌ای بهتر تلخی آن دوران را تحمل کردند جنگ ملموس‌ترین مفهوم است.
جنگ مرزها را نابود می‌کند. جنگ فرقی میان زن، مرد، کودک و بزرگسال قائل نیست. جنگ همه را می‌بلعد. تب آن به قدری تند است که گاهی کودکان را نیز آگاهانه درگیر خود می‌کند. هانس ولفگانگ کخ زمانی که تنها 9 سال داشت داوطلبانه به سازمان جوانان هیتلری پیوست. او که از خانواده‌ای نظامی می‌آمد، همیشه آرزو داشت تا فردی نظامی باشد و لباس نظامی به تن کند. برای ولفگانگ کخ 9 ساله، لباس نظامی حسی از امنیت و قدرت به همراه داشت. این تصمیم زندگی او را درگیر وقایعی کرد که فراموش کردن آن‌ها غیرممکن است. ولفگانگ کخ سال‌ها بعد از پایان جنگ تصمیم می‌گیرد تا کتابی از خاطرات آن دوران بنویسد. او خاطرات تلخ و شیرین آن دوران را از دید زمان کودکی خود تعریف می‌کند. حوادث سال‌های 1941 تا 1944 که جنگ جهانی دوم در آن جریان داشت، از ولفگانگ کخ در دوران کودکی فردی بزرگسال ساخت. حوادثی که هرگز از حافظه‌ی او محو نشدند و یک به یک آن‌ها زندگی او را دستخوش تغییرات مهمی نمودند. این تقابل معصومیت و خشونت و نثر ساده و روان نویسنده از می‌توان فراموش کرد رمانی به یاد ماندنی ساخته است.
می‌توان فراموش کرد به مخاطب دنیایی را یادآور می‌شود که در آن هر چیزی می‌تواند اتفاق بیافتد؛ هولناک‌ترین جنایات‌ها مقابل چشمان نه تنها یک کودک، که مقابل چشمان کودکان بسیاری اتفاق می‌افتند. یادآور می‌شود که می‌توان بارها از دورن مُرد اما روز بعد دوباره به زندگی کردن ادامه داد. شاید نتوان فراموش کرد، اما می‌توان بالاخره روزی آرام گرفت.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها