قلعه مرغی؛ روزگار هرمی

15 دی 1397 - 2:13
قلعه مرغی؛ روزگار هرمی

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

بخش 17

متوسط

بخش 18

متوسط

بخش 19

متوسط

بخش 20

متوسط

بخش 21

متوسط

بخش 22

متوسط

بخش 23

متوسط

بخش 24

متوسط

بخش 25

متوسط

بخش 26

متوسط

بخش 27

متوسط

بخش 28

متوسط

بخش 29

متوسط

بخش 30

متوسط

دفعه اول خانه حسن این‌ها دیدمش. از فامیل‌های دور بابای حسن بود. از این‌ها که سالی یک‌بار توی ختمی، جشنی چیزی سروکله‌شان پیدا می‌شود و از دور با آدم سلام‌علیک می‌کنند، بعد دوباره تا سال بعد گم‌وگور می‌شوند. یک پسر لاغر سبزه بود که سر همین موضوع بهش هادی بِلَک هم می‌گفتند.
پاهای پرانتزی ناراحت‌کننده‌ای داشت و ته‌ریش نمره هشت. نه این‌که درست اندازه گرفته باشم یا از خودش پرسیده باشم ولی در اصل، ته‌ریش آن‌قدری همان نمره هشت می‌شود. از این شلوارهای جین پاره‌پوره هم تن کرده بود. همان‌جا با حسن شرط بستم که شلوارش باید بعداً پاره شده باشد. لااقل از یک جاهاییش بعدا پاره شده بود؛ اما حسن، محض خاطر خودش هم که شده زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت: «نه بابا، چی میگی؟ پسره خرپوله، محال ممکنه.» کمی باهاش بحث کردم تا بالاخره قانع شد بعدا راجع بهش حرف بزنیم. به خدا اگر آن تُنبان نکبتی‌اش درست از روی زانو پاره نشده بود من هم اصراری نداشتم. تازه همین یکی که نبود. جورابش هم کلی کثیف بود که آن را هم حسن می‌گفت کفشش رنگ پس می‌دهد؛ اما این‌ها حرف یامفت است.
جوراب کثیف و شلوار پاره آبرو برای آدم باقی نمی‌گذارد. کار از آن‌جا خراب بود که با همین ریخت و روز قزمیتش ادعا می‌کرد که می‌تواند ظرف مدت‌زمان کوتاهی مایه‌دارم کند. نکرده بود حداقل کت‌وشلواری چیزی برای خودش راست و ریست کند که حرفش را راحت‌تر به کرسی بنشاند. قبول دارم که تعداد آدم‌های کت‌وشلواری ناجوری که تا حالا دیده‌ام خیلی زیادتر از خوب‌هاشان است اما به هر حال هر کاری حساب خودش را دارد. اگر کسی خواست حداکثر می‌شود کراوات نزند، ولی با لباس‌های جرواجری نباید درباره پیشنهادهای مالی کلان صحبت کرد.
یک‌گوشه اتاق حسن نشستیم که‌ ای کاش، قلم پای نحسم می‌شکست و هم‌چین خبطی نمی‌کردم. هر چی بدبختی بعد از آن کشیدم از همان نشستن بود. همین الآن که اینجا در خدمت شما هستم هم به این نشستن مربوط می‌شود. این‌ها را نگفتم که از این جوانک متنفر بشوید اما اگر بخواهید در آینده به من حق بدهید حتما خیلی به دردتان خواهد خورد.

در جای دیگری از داستان این‌گونه آمده است:
ول می‌چریدم. با اینکه تا عید چیزی نمانده بود، ولی هوا سرد بود. بیشتر کسانی که زمستان‌ها را با من سپری کرد‌ه‌اند می‌دانند که من عجیب از پا سردم می‌شود؛ یعنی وقتی انگشت‌های پایم یخ بزند، افلیج می‌شوم. آن‌وقت حتی اگر بقیه هیکلم را توی پوست کرگدن هم بتپانند افاقه نمی‌کند. پیش‌آمده که از پا زکام هم شده باشم. آن روز هم دمپایی پوشیده بودم که خودش وضع را بدتر می‌کرد؛ اما بازهم به دلایلی که خواهم گفت نمی‌خواستم زود به خانه برگردم.
همین‌طوری برای خودم خیابان‌ها را گز می‌کردم. این‌جور وقت‌ها خیلی غصه‌ام می‌شود. حتی هوا گرم‌گرم هم که باشد باز غصه‌ام می‌شود. چون اگر اوضاع بخواهد همین‌طوری پیش برود احتمالا قبل از اینکه خوب از آب و گِل دربیایم به جامعه تحویل داده می‌شوم؛ و این چیزی است که بدون شک نه به نفع من تمام خواهد شد، نه جامعه. راستش را بخواهید با این کارهایی که جامعه دارد در حق من می‌کند، شانس خوشبخت‌تر شدنم هر روز دارد کمتر می‌شود.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها