مرگ ایوان ایلیچ

15 دی 1397 - 1:53
مرگ ایوان ایلیچ

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

داستان این کتاب درباره ایوان ایلیچ است او یک قاضی وظیفه‌شناس است و تمام زندگی خود را وقف وظایفش کرده است. کتاب با خبر مرگ او در میان همکارانش آغاز می‌شود و مشخص می‌شود که مرگ او هیچ غمی را به دل آن‌ها راه نمی‌دهد و تنها به فکر گرفتن جایگاه او هستند.
حتی خانواده ایوان هم چندان از مرگ او ناراحت نیستند و بیشتر به فکر قطع نشدن حقوق او هستند. در بخش‌های بعدی کتاب به زندگی ایوان ایلیچ برمی‌گردیم و متوجه می‌شویم که او هنگام مرگ تنها ۴۵ سال سن داشته است.
ایوان ایلیچ بسیار به زرق‌وبرق زندگی اهمیت می‌داد و همیشه سعی داشت خود را با اشراف‌زادگان مقایسه کند، او در حال نصب پرده جدید خانه‌اش زمین می‌خورد و به بستر بیماری می‌رود. در طی همین حادثه بدن او کم‌کم تحلیل رفته و مرگ به سراغش می‌آید.
در این کتاب تولستوی مراحل مریضی تا مرگ او را به پنج قسمت تقسیم کرده است. در مرحله نخست او نمی‌خواهد این حقیقت را بپذیرد که مرگش نزدیک است و دچار دلهره و ترس زیادی می‌شود. با دیدن بی‌تفاوتی خانواده‌اش احساس تنهایی و نفرت و دلهره زیادی به او دست می‌دهد.
در مرحله دوم ایوان ایلیچ با دانستن این مسئله که نه‌تنها خانواده‌اش بلکه کل دنی نسبت به مرگ او بی‌تفاوت هستند دچار عصبانیت می‌شود و حتی به آزار اطرافیانش رو می‌آورد ولی بعد دچار نوعی کرختی و یکنواختی می‌شود.
در مرحله سوم او زندگی و تلاش‌های خود را پوچ می‌یابد و برای فرار از این غم مدام به خاطرات کودکی‌اش بازمی‌گردد در این مرحله او دست به نجوا میزند و با خدای خویش قول و قرارهایی می‌گذارد که چنانچه سلامتش را به دست بیاورد جور دیگری زندگی را ادامه خواهد داد.
در مرحله چهارم او دچار افسردگی و ناامیدی می‌شود و خود را در مقابل حقیقت به وقوع پیوستن مرگ بسیار ناتوان می‌بیند.
در مرحله پنجم اما تولستوی مرگ‌اندیشی را به شکل فلسفی آن نشان می‌دهد و آن رسیدن به پذیرش نیستی برای همه کائنات است در این زمان است که او می‌پذیرد که مرگ نیز بخشی از جهان هستی است. او دچار سکوت می‌شود و روابطش با اطرافیانش بسیار عمیق‌تر و پرمعناتر می‌شود.
این کتاب را تولستوی پس از گذراندن یک دوره بحران شدید روحی و شک کردن به تمام فلسفه‌ای که تا به آن روز باور داشت نوشته است. او که از همه‌چیز خسته شده بود به فلسفه دینی روی می‌آورد و آرامش را در دل مردم عادی و امیدوار می‌یابد.
روند کتاب مرگ ایوان ایلیچ نیز به همین‌گونه است او در یک‌قدمی مرگ روشنی را درمی‌یابد و مرگ را پایان راه نمی‌داند.

  • ایوان ایلیچ خود را می‌دید که روبه‌مرگ در نومیدی دائم دست‌وپا میزند. ایوان ایلیچ وقتی همسرش پیشانی‌اش را می‌بوسید با ذره‌ذره وجود نسبت به او احساس تنفر کرد. بر خود فشار آورد تا او را از خود نراند.
    ناگهان برایش روشن شد که آنچه تابه‌حال او را در چنگال خود می‌فشرد و دست از سرش برنمی‌داشت اکنون به‌طور غیرمنتظره‌ای محو می‌شود. از یک‌سو، از دو سو، از ده سو و از همه سو.
  • گذشته ایران ایلیچ، بسیار ساده و عادی بود، و البته بسیار وحشتناک. در چهل‌وپنج‌سالگی، زمانی که عضو هیئت‌رئیسه دادگاه بود، درگذشت. پسر یکی از کارمندان عالی‌رتبه پترزبورگ بود.
    پدرش در وزارتخانه‌ها و ادارات مختلف به همان درجه‌ای دست‌یافت که این امکان را به آدم می‌دهد برخی از اشخاص را به مرتبه‌ای برسانی که به‌وضوح از عهده هیچ کار خاصی برنمی‌آیند و فقط به خاطر به‌اصطلاح خدمت طولانی‌مدت گذشته و رتبه‌هایی که گرفته‌اند، کسی نمی‌تواند اخراجشان کند؛
    و آن‌ها اغلب در این مشاغل کاذب، از شش تا ده هزار روبل حقوق می‌گیرند و با آن تا نهایت پیری تمام ناشدنی‌شان روزگار می‌گذرانند. بله، چنین مشاور عالی‌ای شده بود، عضو بی‌مصرفی از همین ادارات مختلف بی‌مصرف، جناب ایلیا پفیم ویچ گالووین.
    او سه پسر داشت و ایوان ایلیچ ما دومین آن‌ها بود. پسر بزرگش پستی مشابه پست پدر اما در وزارتخانه دیگری به دست آورده بود و کم‌کم داشت به آن سابقه خدمتی می‌رسید که همین کاملی و بی‌غیرتی حقوق‌بگیری را موجب می‌شد.
    پسر سوم بداقبال بود، مشاغل مختلفی را آزمود و در همه آن‌ها وضعیت خود را ازآنچه پیش‌تر بود، خراب‌تر کرد، و بالاخره در راه‌آهن سرگرم به کار شد؛ اما پدر و برادرها و به‌خصوص همسرهایشان نه‌تنها دوست نداشتند او را ببینند، بلکه، به‌جز موارد ضروری، او را اصلا به‌جا نمی‌آوردند.
    خواهری هم داشتند که به بارون گریف شوهر کرده بود و این آقای داماد هم یکی از کارمندان عالی‌رتبه پترزبورگ و هم‌پایه پدرزن خود بود.
  • ایوان ایلیج درباره زندگی اشتراکی خود چنین مناسباتی را ترتیب داد: از زندگی اشتراکی فقط بخشی را که مربوط به خوردن، خانه‌داری و خوابیدن باهم بود و می‌توانست برایش فراهم کند، و، مهم‌تر از همه، چنین شایستگی‌ها را، که افکار عمومی بر آن صحه می‌گذارد، طالب بود.
    در سایر موارد او فقط چیزهای خوب را جست‌وجو می‌کرد و چنان چه آن را می‌یافت، سپاسگزار بود و هر وقت هم با مقاومت و غرغر زنش روبه‌رو می‌شد، بلافاصله در خود فرومی‌رفت و زندگی موردعلاقه‌اش را پی می‌گرفت.
    چون برای ایوان ایلیچ به‌عنوان کارمندی پرکار، ارزش قائل بودند، پس از سه سال او را دستیار دادستان کردند. وظایف جدید، یعنی امکان این‌که هرکسی را به دادگاه جلب کند و به زندان بفرستد، و هم‌چنین سخنرانی‌های علنی و موفقیت او در این زمینه - همه این‌ها بیش‌ازپیش او را به خدمت کردن راغب کرد.
    صاحب چند فرزند شد. زنش بازهم غرغروتر و تندمزاج تر می‌شد، اما مناسباتی که ایوان ایلیج در زندگی خانوادگی ترتیب داده بود، تقریبا او را در برابر حمله‌ها و غرغر زنش نفوذناپذیر می‌کرد.


هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها