در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

15 دی 1397 - 12:17
در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

در بخش نخست این رمان صوتی می‏شنویم:
«این داستان درباره‏‌ی مردی به‏نام ادی است و از پایان شروع می‏‌شود؛ از مرگ ادی در زیر آفتاب. شاید شروع داستان از انتها عجیب به‏‌نظر برسد؛ اما هر پایانی، آغاز هم هست. فقط آن لحظه این را نمی‏‌دانیم.
آخرین ساعت زندگی ادی هم مثل خیلی‌‏های دیگر، در روبی ‏پیر گذشت، یک شهربازی کنار اقیانوسی خاکستری. شهربازی جذابیت‏‌هایی عادی داشت؛ گردشگاهی در امتداد ساحل، یک چرخ‌‏وفلک، چند رولرکوستر، ماشین‏‌های ضربه‏‌خور، یک دکه‏‌ی شکلات تافی، و دالانی که در آن‏‌جا می‌‏شد به دهان یک دلقک آب شلیک کرد.
همچنین سواری بزرگ و جدیدی به نام سقوط آزاد فردی داشت، که قرار بود ادی کنار آن کشته شود، در سانحه‌‏ای که خبرش در همه‏‌ی روزنامه‏‌های ایالت پخش می‏‌شد.»
ادی را همه در شهربازی می‏‌شناسند. او سال‏‌هاست برخلاف میلش، در شهربازی کار می‏‌کند، دستگاه‌‏ها را کنترل و از امنیت‏شان اطمینان حاصل می‌‏کند. در ادامه‏‌ی این رمان صوتی، در وصف ادی می‏شنویم:
«ادی در زمان مرگ، پیرمردی قوزی و موسفید بود، با گردنی کوتاه، سینه‌‏ای فراخ، ساعدهایی ستبر، و خالکوبی محوشده‏‌ی ارتشی بر شانه‌‏ی راست. حالا پاهایی لاغر با رگ‏‌هایی بیرون‌‏زده داشت و زانوی چپش که در جنگ آسیب دیده بود، به‏‌علت ورم مفاصل از کار افتاده بود. برای راه‏‌رفتن عصا می‏‌گرفت.
صورت درشتی داشت که از تابش آفتاب زمخت شده بود، سبیل خاکستری و فک زیرینش کمی برآمده بود و او را مغرورتر از آن‏چه احساس می‌‏کرد، نشان می‏‌داد.
سیگاری پشت گوش چپش می‏‌گذاشت و دسته‌‏کلیدی به کمربندش آویزان بود. کفش‏‌های کف‌‏لاستیکی می‏‌پوشید و کلاه کهنه‏‌ی کتانی به سر داشت. اونیفرم قهوه‌‏ای کم‏رنگش نشان می‏‌داد کارگر است، و او یک کارگر بود».
اما ادی همیشه این‏طور نبود؛ او زمانی آن‏‌قدر قوی بود که کمتر کسی می‌‏توانست به‌‏پای او برسد:
«امروز اتفاقا تولد هشتادسالگی‌‏اش بود. هفته‏‌ی پیش دکتری به او گفته بود زونا دارد. زونا؟ ادی حتی نمی‏دانست زونا چیست. زمانی آن‌‏قدر قوی بود که با هر دستش یک واگن چرخ و فلک را بلند می‏‌کرد. البته خیلی وقت پیش...
درباره‏‌ی ادی داستانی می‌‏گفتند. وقتی پسر کوچکی بود و در همین اسکله زندگی می‏‌کرد، گرفتار یک درگیری خیابانی شد. پنچ بچه از خیابان پیتکین برادرش «جو» را گیر انداخته بودند و نزدیک بود کتکش بزنند. ادی یک خیابان آن‏‌طرف‏‌تر، نزدیک پلکان جلو در ایستاده بود و ساندویچ می‏‌خورد که جیغ برادرش را شنید. به خیابان دوید، در یک سطل زباله را برداشت و دوتا از پسرها را راهی بیمارستان کرد. جو تا چند ماه با او صحبت نکرد، خجالت کشیده بود. بچه‏‌ی اول بود، بزرگ‏ترین بچه، ولی ادی جنگیده بود».
اما یک روز، زمان وداع ادی با شهربازی فرا می‏‌رسد. یکی از دستگاه‏‌ها درست کار نمی‏‌کند و ادی برای نجات دخترکی، جان خودش را به خطر می‌‏اندازد. ادی به‏‌جای دخترک، جانش را از دست می‌‏دهد:
«اگر می‏‌دانست مرگش نزدیک است، شاید جای دیگری می‏‌رفت. اما کاری را کرد که همه می‏‌کنند. کارهای روزانه‌‏اش را طوری انجام می‏‌داد که انگار هنوز همه‏‌ی روزهای دنیا در راه است».

ادی پس از مرگش در بهشت از خواب بیدار می‌‏شود و خود را جوان، سالم و پرانرژی می‏یابد. او با پنج نفر ملاقات کرده و از هر یک، چیزی می‌‏آموزد. میچ آلبوم در آغاز کتاب می‏‌گوید که تصور هرکس از بهشت متفاوت و محترم است؛ آن‏چه او در کتابش به تصویر می‏‌کشد، تنها حدس‏وگمان و شاید به تعبیری، آرزوی او است.
هر یک از این افراد، زندگی مخصوص به خودشان را داشته‌‏اند و دیدگاه ادی را بر جنبه‏‌ی منحصربه‌‏فردی از زندگی می‏‌گشایند.
ادی به هنگام برخاستن از خواب در بهشت، با فردی به نام جوزف ملاقات کرده و در طی مکالمه‌‏اش با او، درمی‏‌یابد که مرده است و در بهشت از پنج مرحله عبور خواهد کرد، و در هر مرحله با فردی که در زندگی‌‏اش نقش مهمی داشته و یا فردی که ادی در زندگی او تاثیرگذار بوده، ملاقات می‌‏کند.
اما ارتباط جوزف با ادی چیست؟ فرد اول، جوزف، زمانی که ادی و برادرش یک توپ بیسبال را به میان جاده‏ای که جوزف در آن در حال رانندگی بوده، پرتاب می‏‌کنند، دچار حمله‏‌ی قلبی شده، تصادف می‌‏کند و جانش را از دست می‌‏دهد.
چهار فرد دیگر نیز به‏‌نوعی با ادی در ارتباط بوده و یا او آن‏‌ها را می‏‌شناخته است. سفر ادی در بهشت آغاز می‌‏شود؛ سفری که نتیجه‏‌ی آن، شناخت بهتر ادی از خود و دنیا است... .



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها